تبليغاتX
‹‹ از دل تا قلم ››
‹‹ از دل تا قلم ››

 

گويند آنچه از دل برآيد بر دل نشيند!

آيا من نيز دلنشين لحظه هاي تنهايي خواهم شد؟!

هر شب هنگامي که تاريکي فراگير شود

و مردمان شهر خفته در خاکند

شمعي مي افروزم

تا بسوزد و به تاريکي بپيوندد

تا به ياد آرم:

من نيز آن شمعم که خواهم سوخت

تا لحظه هاي پايان،

تا پيوستن به تاريکي!

لحظه هاي روشني

را بسان بازي کودکانه ي درونم گذر کردم

تا رسيدن به فراسوي زمان...

هر بار که خفتن شمع را نظاره گر مي شوم

با خود عهد مي بندم

که ديگر کلام زهراگين خود را

بر تن سپيد دفتر آرزوها ننگارم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:52 توسط مهدی| |

سلام... بازم اومدم

 

باز اومدم...بازم تنها

 

باز اومدم...با یه دنیا آرزوی گم شده

 

باز اومدم...با کوله بار از عشق

 

باز اومدم...اما بی کس

 

آره اومدم ... اما تنها...تنها...تنها

 

ولی نه...!

۱صدایی میگه تنها نیستم

کیه؟

 

صبر کن ... انگار صدای یه آشناس

 

آره آشناس

وای صدای بهترین دوستمه...

 

کسی که تو این مدت تنهاییم مثه دوستای دیگم

تنهام نذاشت

 

کسی که همیشه باهام بود

 

تو هیچ شرایطی تنهام نذاشت دستمو گرفت

 

منو باز به زندگی برگردوند

 

آره... اون بهترین دوستمه

 

میخوام فریاد بزنم که

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

دوستت دارم

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:18 توسط مهدی| |

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم منو ببخشید از اینکه واسه آپ کردن

قسمت دوم داستان وقفه افتاد

 

قسمت دوم

نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد!

 
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز  خوبي مي‌شه ديد؟


نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي هم!


نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راهش مي‌ده غم؟

 

داش آکل، مرد  لوتي،


ته خندق تو قوتي!


توي باغ  بي‌بي‌جون


جم‌جمک، برگ  خزون!

 

ديگه دِه مثل  قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت

 

باغاش انگار بهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعيت سر  آب خون‌مي‌کنه


واسه چار چيکه‌ي  آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه.


نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه


پاي دار، قاتل  بي‌چاره همون‌جور تو هوا چش مي‌دوزه

 

ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟


رفته تو فکرِ خدا؟...»

 

ــ «نه برادر! تو نخ  ابره که بارون بزنه


شالي از خشکي درآد، پوک نشا دون بزنه:


اگه بارون بزنه!


آخ! اگه بارون بزنه!».

 

دختراي ننه‌دريا! دل مون سرد و سياس


چشم اميدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

ازتون پوست  پيازي نمي‌خوايم


خود تون بسه مونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خوايم.

 

 

چادرِ يزدي و پاچين نداريم


زير  پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.

 

بذارين برکت  جادوي شما


ده  ويرونه‌رو آباد کنه

 

شب‌نم  موی شما


جيگرِ تشنه مونو شاد کنه


شادي از بوي شما مس شه همين‌جا بمونه


غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي غم جابمونه...»

 

 

پسراي  عموصحرا، لب  درياي  کبود


زير  ابر و مه و دود


شبو از راز  سيا پُرمي‌کنن،


توي  درياي  نمور


مي‌ريزن اشکاي  شور


کاسه‌ي  دريارو پُردُر مي‌کنن.

 

دختراي  ننه‌دريا، ته  آب


مي‌شينن مست و خراب.

 

نيمه‌عُريون تن شون


خزه‌ها پيرهن شون


تن شون هُرم  سراب


خنده‌شون غُل‌غُلِ آب


لب شون تُنگ  نمک


وصل شون خنده‌ي  شک


دل شون درياي  خون،


پاي ديوار  خزه


مي‌خونن ضجه‌کنون:

 

«ـ پسراي  عموصحرا لب تون کاسه‌نبات


صدتا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زکات!


دريا از اشک  شما شور شد و رفت


بخت مون از دم  در دور شد و رفت.


راز  عشقو سرِ صحرا نريزين


اشک تون شوره، تو دريا نريزين!


اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده


ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.


ديگه اون‌وقت تا قيامت دل ما گنج  غمه


اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.


پرده زنبوري‌ دريا مي‌شه بُرج  غم مون


عشق تون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه همدَم مون!»

 

 

مگه ديوارِ خزه موش نداره؟


مگه موش گوش نداره؟

 

موش ديوار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:


ننه‌دريا، کج و کوج


بددل و لوس و لجوج،


جادو در کار مي‌کنه.


تا صداشون نرسه


لب  درياي  خزه،


از لجش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:

 

اسباي  ابرِ سيا


تو هوا شيهه‌کشون،


بشکه‌ي  خالي‌ي  رعد


روي  بوم  آسمون.


آسمون، غرومب‌غرومب!


طبل  آتيش، دودودومب!


نعره‌ي  موج  بلا


مي‌ره تا عرش خدا;


صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.


دخترا از دل آب داد مي‌زنن:

 

«ـ پسراي  عموصحرا!


دل  ما پيش  شماس.


نکنه فکر کنين


حقه زيرِ سرِ ماس:


ننه‌درياي  حسود


کرده اين آتش و دود!»

 

 


پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي  باد


هيچ صداي ديگه‌ئي


به گوشاشون نمياد!


غم شون سنگ  صبور


کج‌کلاشون نمدک


نگاشون خسته و دور


دل شون غصه‌تَرک،


تو سياهي، سوت و کور


گوش مي‌دن به موج  سرد


مي‌ريزن اشکاي  شور


توي  درياي  نمور...

 

 

 

جُم جُمک برق  بلا


طبل  آتيش تو هوا!


خيزخيزک موج  عبوس


تا دم عرش  خدا!


نه ستاره نه سرود


لب  درياي  حسود،


زير  اين تاق  کبود


جز خدا هيچ‌چي نبود


جز خدا هيچ‌چي نبود!

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:12 توسط مهدی| |

 

سلام به دوستای گلم

امروز میخوام قصه پسرای صحرا و دخترای دریا رو واستون بنویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

قسمت اول

******

يکـــي بود يـــــــــــکي نبود

جــــــــز خدا هيچ ‌چــي نبود


زيــر ِ اين طاق ِ کــــــــــبود،

نه ستاره

              نه سرود.

عمـــــــــوصــــــــحرا، تُپُلي


بـــــا دو تا لُپ ِ گُلـــــــــــــي


پـــــــا و دست‌اِش کـــوچولو


ريش و روحــــش دوقلـــــــو


چپقـــــش خالــــــــي و سرد


دلـــــــــکش دريـــــاي ِ درد،


دَرِ باغـــــــو بسه بـــــــــود


دَمـــــــهِ باغ نشســــــه بود:

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دريان پسرام.

دخترايِ ننه‌ دريارو خاطرخوان پسرام.


طـــــــفليا، تنگه غلاغ‌پر، پـــــاکشون


خسته و مرده، ميان از سر ِ مزرعه‌شون. 

تنِشون خسه‌ي ِ کار دل ِشون مُرده‌ي ِ زار


دساشون پينه‌تَرَک . لباساشون نمـــــدک


پـاهاشون لخت و پتي . کج‌کلاشون نمدي،


مي‌ شينن با دل ِ تنگ لبه دريا سر سنگ.

طـــــــفليا شب تــــــــا سحر گـــريه‌کنون


خوابو از چشمه به‌ دردوخته‌شون پس می ‌رونن


تويِ دريايِ نمور مـــي‌ريزن اشکـــــــــاي ِ شور


مي‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز مي‌خونن!

«ــ دختراي ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس


چش ِ اميد مون اول به خدا، بعد بــــه شماس.

کوره‌ها سرد شدن


سبزه‌ها زرد شدن


خنده‌ها درد شدن.

 

از سر ِ تپه، شبـــــــــا


شيهه‌يِ اسبايِ گاري نمياد،


از دلهِ بيشه، غروب


چهچه ِ سار و قناري نمياد،

ديگـــــــــه از شهــرِ ســـــــرود


تک ‌ســـــــــواري نميــــــــــــاد.

 

ديگه مهتاب نمياد


کرم ِ شب‌تاب نمياد.


برکت از کومه رفت


رستم از شانومه رفت:


تو هوا وقتي که برق مي‌جّه و بارون مي‌کنه


کمونِ رنگه ‌به‌ رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،


رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون مي‌کنه


سوارهِ رخشهِ قشنگـــــش ديگه ميدون نمياد.

شبا شب نيس ديگـــــــــــه، يخدون غمه


عنکبوتايِ سيـــــا شب تو هوا تار مي‌تنه.

 

ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه


آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.

غصه‌ي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ


جاي ِ هر ستاره سوسو مي‌زنه،


سر  هر شاخه‌ي ِ خشک


از سحر تا دلهِ شب جغده که هوهو مي‌زنه.

دلا از غصه سياس


آخه پس خونه‌يِ خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش مي‌کنيم!


قهره؟ نازش مي‌کنيم!


مي‌کِشيم منت ِشو


مي‌خريم همت ِشو!

 

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ِ شب تن نمي‌ده


موش ِ کورم که مي‌گن دشمن  نوره،

 به تيغ  تاريکي گردن نمي‌ده!

 

دخترايِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند


خيلي وقت پيش باروبنديلشو بست . خونه تکوند

 

ديگه دل مثل  قديم عاشق و شيدا نمي‌شه


تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،


برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرده‌س و گور.

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:30 توسط مهدی| |

درتنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بـــــــی کـــــسیم برای تـــــــو کــــــــــه

همــــــــــه کســـــم بودی گـــــــــــریه کردم

در حـــــال خندیدن بـــــــــودم کـــــه به یاد

خنده های ســــــردو تلخت گـــــــــریه کردم

در حین دویدن از کـــوچه های زندگی بودم

کـــــه ناگاه به یـــ-ـاد لحظه هایی کـه بودی

و اکنون نیستی ایستادم و ارام گــریه کردم

اما اکنون می خندم...

اری می خندم بــه تمــــــــــــام لحظه هایی

که به خاطرت اشکهــــــایم را قربانی کردم

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:21 توسط مهدی| |

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:40 توسط مهدی| |

 

 

سلام به دوستای گلم

راستش من یه وبلاگ جدید باز کردم که مخصوص کد آهنگ واسه وبلاگه

اگه کسی کد آهنگی رو میخواد فقط کافیه اسم آهنگ و نام خواننده رو تو قسمت نظرات بنویسه

تا واسش بفرستم

www.mehdi-afshar.blogfa.com 

مهدی

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:28 توسط مهدی| |

 

دیدار تو

عزیزم میدونم که در انتظار دیدن دوباره من هستی و این لحظه ها

واست خیلی زیباست و این روزها برات خیلی شیرینه ، پس بدون که

این لحظه های قبل از دیدار تو برای من زیباتر از لحظه گل شدن شاخه ای خشک هستش!

تو واسم از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه آدمای دنیا عزیزتری!

این دفتر عشق ، با تمام متنهاش وتمام احساست پاک و عاشقانه اون

برای تو هستش و اون رو مدتیه که به تو تقدیم کردم ، و تا زمانی

که عشق من باشی و زندگی من باشی اون رو با احساسی پر از عشق باز نگه خواهم

داشت!

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:51 توسط مهدی| |

 

ماه و نابینا

نابینا گفت : دوستت دارم .

ماه گفت : تو که منو نمیبینی ... چطوری منو دوست داری ؟

نابینا گفت : اگه می دیدم عاشق زیباییت میشدم ... اما حالا عاشق خودت هستم .

 

ماه من دوستت دارم * s *

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:21 توسط مهدی| |

 

مــــژده                             مــــژده

سفارش کد آهنگ برای وبلاگ

هر آهنگی که دوست دارید . فقط اسم آهنگ و اسم خواننده رو تو قسمت نظرات بنویسید تا

کدش رو واستون بفرستم

 

Mehdi Afshar

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:52 توسط مهدی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت